تحلیل فیلم انتخاب دیگری از دیدگاه جامعه شناسی اندلرن

تحلیل فیلم انتخاب دیگری از دیدگاه جامعه شناسی اندلرن

مشکل فیلم فقر و بیکاری نیست. آنچه در مرکز توجه قرار دارد، فروپاشی هستی اجتماعی سوژه در جهانی است که ارزش انسانی را با عملکرد، کارایی و قدرت مصرف می سنجد.

«هیچ انتخاب دیگری» را می‌توان یکی از رادیکال‌ترین بیان‌های سینمایی بحران انسانی معاصر در دل سرمایه‌داری متأخر دانست. شغلی که مشکل آن فقر یا بیکاری به عنوان یک رویداد اقتصادی نیست، بلکه فروپاشی موجودیت اجتماعی فرد در سیستمی است که ارزش یک فرد را بر اساس سطح کارایی، بهره وری و قدرت خرید آنها مشخص می کند.

پارک چان ووک با کنار گذاشتن درام های شخصی و روانشناختی معمول، در سطح ساختاری به جلو می رود. جایی که انسان قبل از سقوط عینی به یک شی در سطح آگاهی تقلیل یافته است.

فیلم تصویری از نظمی را ترسیم می کند که در آن پیشرفت تکنولوژیک، عقلانیت ابزاری و منطق مصرف دست به دست هم می دهند تا موضوع را از درون خالی کنند. نظمی که طرد چرخه تولید را معادل طرد حس هستی می داند.

در «هیچ انتخاب دیگری»، بحران یک فرد بیکار بهانه ای است برای تحلیل نظم اجتماعی که انسان را نه به عنوان یک سوژه، که به عنوان یک «ابژه» سازمان می دهد.

روایت در ظاهر ساده است: مانسو، مدیر میانسال و میانسال یک کارخانه کاغذ، پس از سال ها کار به دلیل مدرن شدن و جایگزینی هوش مصنوعی، شغل خود را از دست می دهد. اما مشکل فیلم کمبود درآمد نیست. بلکه فروپاشی هستی اجتماعی فردی است که هویت خود را در نقشی سازنده خلاصه کرده است. بحرانی که فقط اقتصادی نیست. کم کم کارش را از دست می دهد و می بیند هویت شخصی و خانوادگی اش می لرزد.

بینش تحقیرآمیز جامعه، فروپاشی نقش پدرانه و ناتوانی در حفظ سبک زندگی مصرف‌گرایانه، او را به مسیر فروپاشی تدریجی روانی سوق می‌دهد. مسیری که در آن یک فرد عادی به تدریج تبدیل به موجودی خشن، بیگانه و در نهایت یک قاتل می شود.

تحلیل و نقد فیلم راه حلی نیست

در پس این سقوط فردی، فیلم تصویر جامعه‌ای را نشان می‌دهد که در آن انسان فقط تا زمانی معنا دارد که «قابل استفاده» باشد.

این نقطه شروع فیلم را به متنی درخشان برای خواندن بر اساس مفهوم عینیت‌سازی لوکاچ، نظریه کار مارکس و نقد عقلانیت ابزاری مکتب فرانکفورت تبدیل می‌کند.

لوکاچ عینیت را یک پدیده اقتصادی نمی داند، بلکه آن را نوعی آگاهی می داند. وضعیتی که در آن روابط انسانی شکل روابط بین اشیا را به خود می گیرد. منسو حتی قبل از تبعید هم آزاد نبود. او خود را یک انسان چندوجهی تعریف نکرد، بلکه مدیر یک کارخانه کاغذسازی بود.

برای کارخانه، این یک واحد عملکردی است. برای خانواده، منبع مصرف؛ و برای جامعه، حامل کرامت کارگری. وقتی این کارکرد حذف شد، چیزی از خود باقی نمی ماند، زیرا سوژه قبلاً به یک شی در سطح ادراک تقلیل یافته است. فاجعه در بیکار ماندن نیست، بلکه در رفتن از یک شی مفید به یک شی زائد است. این منطق کالایی شدن آگاهی است که توسط لوکاچ توصیف شده است: انسان جهان را مجموعه ای از کارکردها می بیند و خودش یکی از آن کارکردها می شود.

در چارچوب مارکس، نیروی کار یک کالای ویژه است که ارزش مصرف آن در فرآیند تولید به پایان می رسد. سرمایه داری کارگر را انسان نمی داند، بلکه ظرفی برای مصرف نیروی کار می بیند. اتوماسیون در سینما فقط یک پیشرفت تکنولوژیکی نیست. این تجسم عینی قانون ارزش است. دستگاه کارآمدتر است، بنابراین بدن و تجربه انسانی مانسو غیر منطقی به نظر می رسد. در اینجا دیالکتیک نیروهای مولده و روابط تولید آشکار می شود. نیروهای تولیدی پیشرفته در روابط تولیدی منفعت‌محور نه به رهایی انسان، بلکه به مازاد او منجر می‌شود. مانسو قربانی شکست فردی نیست. این محصول یک تضاد ساختاری است که در آن پیشرفت تکنولوژی به جای کاهش رنج، حذف انسان را تسهیل می کند.

بیگانگی در فیلم صورتی نیز حاد است، به خصوص بیگانگی با خود. مانسو فقط در رابطه با صنعت کاغذ وجود دارد. هویت آن درونی سازی یک نقش صنعتی است. نه توسط دیگران، نه طبیعت و نه با خلاقیت انسان، بلکه توسط یک کارکرد تخصصی تعریف شده است. نتیجه یک انسان تک بعدی است که وقتی کار از بین می رود، ساختار روانی اش فرو می ریزد. هیولا شدن او انحراف اخلاقی نیست. این نتیجه منطقی سیستمی است که سال ها انسان را به ابزار تقلیل داده است. هیولا محصول بیکاری نیست، نتیجه یک عمر کار بیگانه است.

یکی از لایه های فیلم پیوند این وضعیت با منطق مصرف گرایی است. حذف سرگرمی و آموزش خانوادگی و حتی افراط در سگ های خانگی نشان می دهد که هویت پدری به توانایی ارائه خدمات به مصرف کننده تقلیل یافته است. خانواده دیگر قلمرو معنا نیست. واحد مصرف است. در اینجا شیء شدن به حالت پیشرفته می رسد. رابطه عاطفی بین پدر و پسر نیز در قالب دسترسی و خرید اشتراک فیلم درک می شود.

تحلیل جامعه شناختی فیلم انتخاب دیگری نیست

محرومیت از مصرف به فروپاشی وجودی تبدیل می شود. انسان با بودن تعریف نمی شود، بلکه با داشتن تعریف می شود.

فیلم با منطق نقد داخلی به سنت فرانکفورت نزدیک می شود. یعنی با معیارهای خود جامعه تناقضات خود را آشکار می کند. آرمان اجتماعی می گوید کار شرافتمندانه است، اما فیلم نشان می دهد که کار در سرمایه داری به مصرف تقلیل یافته است. پیشرفت تکنولوژی نوید رهایی می دهد، اما انسان را زائد می کند. خانواده قرار است پناهگاه معنا باشد، اما بستگی به پول دارد. چان ووک خارج از سیستم نیست. این نشان می دهد که سیستم با منطق خود موضوع را نابود می کند.

در پس همه اینها، عقلانیت ابزاری آثار آدورنو و هورکهایمر وجود دارد. عقلانیتی که فقط می پرسد چه چیزی کارآمدتر است، نه اینکه چه چیزی انسانی تر است. در این منطق انسان ابزار است، کار تابع بهره وری است و اخلاق چیزی حاشیه ای است. منسو اشتباه نمی کرد. با منطقی که ارزش را صرفاً از نظر کارایی می سنجد حذف می شود.

در صحنه ای که خانواده پس از بهبودی شغلی پدر و بازگشت ظاهری به وضعیت قبلی، درخت می کارند، این کاشت نوعی آشتی کاذب را به دنبال دارد. امید ارائه شده رهایی بخش نیست. خشونت ساختاری را پوشش می دهد، زیرا این درخت قرار است از خون یک برابر رشد کند. این سیستم حتی رنج را به روایتی از امید برای تداوم خود تبدیل می کند.

«انتخاب دیگری نیست» فقط درباره مانسو، کارگر اخراج شده، یا حتی رقابت کارگری در کارخانه کاغذ نیست، بلکه درباره وضعیت تاریخی ماست. دنیایی که انسان تا زمانی که ناگزیر باشد مقبول است. پس از آن، او دیگر یک سوژه تراژیک نیست، بلکه در نظمی که خودش در شکل گیری او نقش داشته است، اضافه است. در اینجا چاره ای نیست، زیرا خود انتخاب در چارچوب عقلانیتی شکل می گیرد که قبلاً انسان را به یک شی تبدیل کرده است.