داستان از همانجایی شروع میشود که در یک غروب بارانی، در حالی که فنجان چای گرمی در دست دارید، به چهرهای فکر میکنید که زمانی تمام دنیای شما بود. بسیاری از ما تحت تأثیر میراث ادبیات کلاسیک، از رومئو و ژولیت گرفته تا ترانههایی که به فراموش نشدن عشق اول اشاره دارند، تصور میکنیم که قلب انسان تنها یک بار ظرفیت پذیرش جادویی به نام دلبستگی آتشین را دارد. این باور که عشق یک فرصت یگانه است، چنان در لایههای زیرینِ فرهنگ ما نفوذ کرده که وقتی رابطه نخستمان به بنبست میرسد، گویی پایان جهان را به چشم میبینیم.
اما حقیقت در آزمایشگاههای روانشناسی و میان انبوه دادههای آماری، روایت دیگری دارد که بسیار نویدبخشتر و واقعگرایانهتر است. پژوهشهای نوین نشان میدهند که مغز انسان برای بازسازی و تکرار تجربه عشق پرشور در طول عمر طراحی شده و برخلاف افسانهها، ما برای «یک نفر» ساخته نشدهایم.
در واقع، اکثر مردم در طول مسیر زندگی خود، با نسخههای متفاوتی از این شوریدگی مواجه میشوند که هر کدام رنگ و بوی خاص خود را دارد.
این مقاله سفری است به اعماق دادههای مؤسسه کینزی تا ببینیم علم چگونه افسانه «تکعشقی» را به چالش میکشد و چرا داشتن «نفر دوم» یا حتی سوم، نه تنها یک شکست نیست، بلکه بخشی طبیعی از زیست انسانی محسوب میشود. اگر تا به حال فکر میکردید که فرصتِ عاشق شدن را برای همیشه از دست دادهاید، این یافتهها دیدگاه شما را به کلی تغییر خواهد داد.
۱- پایان افسانه تکعشقی و ورود به دنیای واقعیت
تاریخ بشر همواره با روایتهای پرکشش درباره نیمه گمشده گره خورده است؛ ایدهای که میگوید در جایی از این کره خاکی، تنها یک نفر وجود دارد که تکههای پازل روح ما را کامل میکند. از اسطورههای میانرودان مانند اینانا (Inanna) و دوموزی (Dumuzi) تا درامهای مدرن هالیوودی، همگی بر این طبل میکوبند که عشق پرشور (Passionate love) کالایی کمیاب است که فقط یک بار فرصت به دست آوردنش را داریم.
با این حال، تحقیقات جدیدی که توسط دانشمندان مؤسسه کینزی (Kinsey Institute) در دانشگاه ایندیانا انجام شده، این تصویر رویایی را به شدت به چالش کشیده. طبق نتایج این پژوهشها، آن حسِ لرزش زانو و تپش قلب که ما آن را عشق آتشین مینامیم، پدیدهای نیست که فقط یک بار درِ خانه ما را بزند.
دکتر آماندا گِسِلمن (Amanda Gesselman)، پژوهشگر ارشد این تحقیق، معتقد است که در اکثریت قریب به اتفاق انسانها، این نوع دلبستگی عمیق چندین بار در طول چرخه حیات تکرار میشود. این یافته، بارِ سنگینِ «کمالگرایی عاطفی» را از روی دوش افرادی که رابطهشان به جدایی ختم شده برمیدارد و نویدبخش شروعهای دوباره است.
“
شاید نشنیده باشید:
طبق تحقیقات بیولوژیکی، مغز انسان پس از شکست عاطفی، از نظر بیوشیمیایی مشابه مغز فردی است که در حال ترک یک ماده اعتیادآور است؛ اما همین مغز قدرت عجیبی در بازتنظیم (Reset) گیرندههای دوپامین برای تجربهای جدید دارد.
تحلیلهای آماری بر روی بیش از ده هزار داوطلب نشان میدهد که مفهوم «The One» یا همان یگانه معشوق، در حال رنگ باختن و جایگزینی با مفهوم «The Two» است! این به معنای بیارزش بودن روابط اول نیست، بلکه نشاندهنده ظرفیت بالای عاطفی انسان برای انطباقیافتگی (Adaptability) با شرایط جدید است. ز
مانی که ما از تجربه عشق پرشور در طول عمر صحبت میکنیم، در واقع به یک پتانسیل بیولوژیکی اشاره داریم که با تغییر محیط و رشد شخصیتی ما، دوباره فعال میشود. این پژوهش گویای آن است که حتی شخصیتهای بزرگی مثل رومئو نیز پیش از ژولیت، دلبسته رُزالین (Rosaline) بودند؛ واقعیتی که اغلب در سایه داستان اصلی نادیده گرفته میشود. در واقع، زندگی به ما فرصت میدهد تا در فصلهای مختلف، نقش اولِ داستانهای متفاوتی باشیم. این نگاه واقعبینانه به روابط، از فاجعهسازی (Catastrophizing) پس از شکستهای عاطفی جلوگیری کرده و به فرد اجازه میدهد تا با دیدی بازتر به استقبال آینده برود.
۲- کالبدشکافی آمار؛ چند بار عاشق میشویم؟
وقتی از مردم پرسیده شد که چند بار در زندگی خود عشق پرشور را تجربه کردهاند، پاسخها فراتر از انتظارات سنتی بود. میانگین عددی که از این جامعه آماریِ بزرگ استخراج شد، ۲.۰۵ بود؛ عددی که به وضوح نشان میدهد «دو بار عاشق شدن» نُرمِ جدید جامعه مدرن است.
جالب اینجاست که عدد دو، نهتنها میانگین بلکه «مُد» (Mode) یا همان پُر تکرارترین پاسخ میان شرکتکنندگان بود. تقریباً از هر سه نفر، یک نفر با اطمینان کامل اعلام کرد که دو بار در زندگی خود این حسِ منحصربهفرد را چشیده است. این در حالی است که تعداد افرادی که دو بار عاشق شدهاند، دو برابرِ کسانی بود که یا سه بار این حس را داشتند و یا هرگز آن را تجربه نکرده بودند. این توزیع آماری نشان میدهد که وقوع عشق آتشین در زندگی، گرچه پدیدهای روزمره نیست، اما قطعاً منحصربهفرد و یکباره هم محسوب نمیشود.
نکته جالب دیگری که در این میان جلب توجه میکند، سهم کسانی است که بیش از دو بار عاشق شدهاند. حدود یک نهمِ از پاسخدهندگان مدعی شدند که چهار بار یا حتی بیشتر، تجربه عشق پرشور در طول عمر را داشتهاند. این تنوع در پاسخها نشان میدهد که «ظرفیت عاشقی» در افراد مختلف متفاوت است و به عوامل متعددی از جمله تیپ شخصیتی و آمادگی روانی بستگی دارد. جالب اینجاست که تجربه «یک عشق بزرگ» که در رتبه دومِ فراوانی قرار داشت، تنها توسط دو هفتمِ شرکتکنندگان گزارش شد. این یعنی اکثریت قاطع مردم، از مرزِ یک بار عاشق شدن عبور کردهاند. این آمار به ما میگوید که نباید نگرانِ تمام شدنِ سهمیه عاطفی خود باشیم؛ چرا که قلب انسان بیشتر شبیه به یک چشمه جوشان است تا یک مخزنِ محدود که با یک بار مصرف، خالی شود.
۳- ثبات الگوی عاشقی در میان گروههای مختلف
یکی از یافتههای کلیدی این پژوهش، پایداریِ (Stability) این الگو در میان دستههای مختلف اجتماعی و جنسیتی بود. بر خلاف تصورات رایج که ممکن است فکر کنیم گرایشهای جنسی یا سنِ افراد تأثیر شگرفی بر تعداد دفعات عاشق شدن دارد، دادهها چیز دیگری میگویند. افراد دگرجنسگرا (Heterosexual) در مقایسه با دیگر ترجیحات، تقریباً به یک اندازه و با نرخ مشابهی عشق پرشور را تجربه کرده بودند. این موضوع نشان میدهد که مکانیزمهای بنیادینِ دلبستگی انسانی، ریشهای عمیقتر از گرایشهای فردی دارند و بخشی از سیمکشیِ عصبی (Neural wiring) گونه انسان هستند. به زبان ساده، نیاز به اتصال عمیق و شورانگیز به یک انسان دیگر، یک نیاز جهانشمول است که مرزهای جنسیتی و گرایشی را در مینوردد.
در مورد فاکتور سن نیز نتایج تأملبرانگیز بود. گرچه انتظار میرفت افراد مسنتر به دلیل سالهای طولانیترِ زندگی، اعداد بسیار بالاتری را گزارش کنند، اما تفاوت آنها با جوانترها بسیار ناچیز بود. این امر میتواند نشاندهنده این باشد که تجربه عشق پرشور در طول عمر لزوماً تابعی از زمانِ صرفشده نیست، بلکه به کیفیت دورههای خاصی از زندگی بستگی دارد. تنها تفاوت آماری معنادار، در میان مردان جوان دگرجنسگرا مشاهده شد که اعداد کمی بالاتری را گزارش کرده بودند. محققان حدس میزنند که این تفاوتِ اندک احتمالاً ریشه در نوعِ اجتماعی شدن (Socialization) مردان و زنان دارد؛ جایی که مردان ممکن است برای پیگیری و شروعِ روابطِ متعدد تشویق شوند، در حالی که زنان به احتیاط بیشتری در انتخابِ شریک عاطفی سوق داده میشوند. با این حال، حتی این اختلاف نیز به قدری کوچک بود که تأثیر چشمگیری بر نتیجه کلی تحقیق نداشت.
۴- نقش جامعهپذیری در ادراک ما از عشق
تفاوتِ جزئی میان مردان و زنان در گزارش تعداد دفعاتِ عاشق شدن، دریچهای به سوی مباحثِ جامعهشناسیِ (Sociology) عشق میگشاید. دانشمندان بر این باورند که نحوه تربیت و انتظاراتی که جامعه از هر جنسیت دارد، میتواند بر نحوه «تفسیر» ما از احساساتمان اثر بگذارد. برای مثال، در بسیاری از فرهنگها، زنان تشویق میشوند که عشق را به عنوان یک امرِ بسیار مقدس، کمیاب و متصل به ازدواج ببینند، که این خود میتواند باعث شود آنها در برچسب زدنِ یک احساس به عنوان «عشق پرشور» سختگیرانهتر عمل کنند. در مقابل، مردان ممکن است هرگونه کششِ شدیدِ عاطفی را به سرعت به عنوانِ یک تجربه عاشقانه طبقهبندی کنند. این تفاوت در «برچسبزنیِ عاطفی» میتواند یکی از دلایلِ اختلافِ آماریِ مذکور باشد، نه لزوماً تفاوت در قدرتِ احساسات.
۵- بیوشیمیِ تکرار؛ چرا مغز اجازه میدهد دوباره عاشق شویم؟
شاید بپرسید اگر عشق تا این حد عمیق و سهمگین است، چگونه بدن ما اجازه میدهد پس از یک شکست سنگین، دوباره همان مسیر را طی کند؟ پاسخ در سیمکشیِ عصبی (Neural wiring) ما نهفته است. دانشمندان علوم اعصاب دریافتهاند که مغز هنگام تجربه عشق آتشین، مقادیر عظیمی از دوپامین (Dopamine) و نوراپینفرین (Norepinephrine) آزاد میکند. این مواد شیمیایی دقیقاً همان بخشهایی از مغز را فعال میکنند که با پاداش و اعتیاد در ارتباط هستند. اما نکته جادویی اینجاست: مغز انسان دارای خاصیتی به نام انعطافپذیری عصبی (Neuroplasticity) است. این ویژگی به ما اجازه میدهد تا پس از یک دوره سوگواری عاطفی، گیرندههای حسی خود را بازتنظیم کنیم. در واقع، تجربه عشق پرشور در طول عمر یک مکانیسم بقا است؛ اگر ما تنها برای یک بار عاشق شدن برنامهریزی شده بودیم، با از دست دادن اولین شریک عاطفی، انگیزه زیستی خود را برای ادامه نسل و تشکیل خانواده از دست میدادیم.
علاوه بر دوپامین، هورمون اکسیتوسین (Oxytocin) که به هورمون پیوند معروف است، نقش حیاتی در تکرار عشق ایفا میکند. این هورمون مسئول ایجاد حس اعتماد و آرامش در مراحل بعدی رابطه است. تحقیقات نشان میدهد که سطح اکسیتوسین در روابط دوم و سوم نه تنها کاهش نمییابد، بلکه گاهی به دلیل تجربههای قبلی و بلوغ عاطفی، با ثبات بیشتری ترشح میشود. این یعنی «عشق دوم» ممکن است از نظر بیولوژیکی حتی پایدارتر از عشق اول باشد. مغز ما با هر بار تجربه، یاد میگیرد که چگونه هیجانات اولیه را مدیریت کرده و آنها را به دلبستگیهای عمیق تبدیل کند. بنابراین، علم تایید میکند که قلب ما یک ظرفیتِ تمامنشدنی برای بازسازیِ پیوندهای عاطفی دارد و هیچ بنبست بیولوژیکی برای شروع یک رابطه جدید وجود ندارد.
“
یک نکته کنجکاویبرانگیز:
جالب است بدانید که طبق مطالعات مردمشناسی، در فرهنگهایی که ازدواج مجدد پس از فقدان همسر امری عادی تلقی میشود، سلامت عمومی و طول عمر افراد به شکل معناداری بالاتر از جوامعی است که بر ایده «یک عشق برای همیشه» پافشاری میکنند.
۶- پارادوکسِ تجربه؛ آیا عشقهای بعدی کمرنگتر هستند؟
یک ترس همگانی وجود دارد که میگوید: «هیچچیز جای اولین بار را نمیگیرد». اما یافتههای آماری مؤسسه کینزی و تحلیلهای روانشناختی نشان میدهند که این تنها یک سوءبرداشتِ نوستالژیک است. درست است که نخستین تجربه عشق پرشور در طول عمر به دلیل «تازگی» (Novelty) در حافظه ما حک میشود، اما لزوماً باکیفیتترین تجربه ما نیست. در واقع، بسیاری از پاسخدهندگان در پژوهشهای تکمیلی اظهار داشتند که عشقهای دوم و سوم آنها، به دلیل خودآگاهی (Self-awareness) بالاتر، بسیار عمیقتر و لذتبخشتر بودهاند. وقتی برای بار دوم عاشق میشویم، ما دیگر آن آدمِ بیتجربه قبلی نیستیم؛ ما اکنون مرزهای خود را میشناسیم، زبان بدنمان را میفهمیم و میدانیم که از یک رابطه چه میخواهیم. این بلوغ باعث میشود که شور و اشتیاق، به جای یک جرقه زودگذر، به آتشی ماندگار تبدیل شود.
روانشناسان معتقدند که ما نباید تجربیات عاطفی خود را با هم مقایسه کنیم (Comparison trap)، زیرا هر رابطه در بستر زمانی و شخصیتیِ متفاوتی شکل میگیرد. عشق اول معمولاً با خامی و رویاپردازی همراه است، در حالی که عشقهای بعدی با واقعگرایی و پذیرشِ نقصهای طرف مقابل گره میخورند. این «واقعگراییِ رمانتیک» باعث میشود که رابطه در برابر چالشهای زندگی مقاومتر باشد. جالب است که آمارها نشان میدهند افرادی که برای بار دوم عاشق میشوند، معمولاً در انتخاب شریک زندگی دقت وسواسیتری به خرج میدهند و همین موضوع شانس موفقیت رابطه را بالا میبرد. پس اگر نگران این هستید که عشق دومتان به اندازه اولی «جادویی» نباشد، به خاطر داشته باشید که جادویِ واقعی در «درک متقابل» است که معمولاً در تجربیات بعدی به اوج خود میرسد.
۷- تحلیلِ نبودِ تجربه؛ وقتی هرگز عاشق نشدهایم
بخش بسیار مهمی از پژوهش مؤسسه کینزی به افرادی اختصاص داشت که عدد «صفر» را برای تعداد دفعات تجربه عشق گزارش کرده بودند. در دنیایی که مدام ما را با بمبارانِ پیامهای رمانتیک روبهرو میکند، کسانی که هرگز عشق پرشور را تجربه نکردهاند ممکن است دچار احساس شرم یا «عقبماندگی عاطفی» شوند. اما محققان تأکید میکنند که این وضعیت به هیچ عنوان یک اختلال یا آسیبشناسی (Pathology) نیست. دلایل متعددی برای این موضوع وجود دارد؛ برخی افراد ممکن است در طیفِ بیجنسگرایی (Asexuality) یا بیعاطفگی (Aromanticism) باشند، و برخی دیگر ممکن است اولویتهای متفاوتی در زندگی داشته باشند یا هنوز با فردی که جرقهی لازم را در آنها ایجاد کند، برخورد نکرده باشند. این پژوهش فضایی را فراهم میکند تا این افراد بدون قضاوت، جایگاه خود را در طیفِ تجربیات انسانی بپذیرند.
نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که تجربه عشق پرشور در طول عمر تنها راهِ رسیدن به سعادت نیست. بسیاری از افراد روابط پایدار و رضایتبخشی دارند که بر پایه «عشق رفیقانه» (Companionate love) بنا شده است؛ نوعی دلبستگی که شاید آن هیجاناتِ آتشینِ اولیه را نداشته باشد، اما سرشار از صمیمیت، تعهد و آرامش است. علم به ما میگوید که تیپهای شخصیتی مختلف، عشق را به شکلهای متفاوتی تجربه میکنند. برای برخی، عشق مثل یک صاعقه است و برای برخی دیگر مثل رشدِ آهسته یک درخت. بنابراین، اگر هنوز عددِ شما صفر است، به معنای نقص در وجود شما نیست؛ بلکه به این معناست که داستانِ شما با ریتمِ متفاوتی در حال نگارش است یا شاید شما از آن دسته افرادی هستید که رضایت را در اشکال دیگری از پیوندهای انسانی میجویید.
۸- تأثیر تکنولوژی و فضای مجازی بر تکرار عشق
نمیتوان از تغییرِ الگوهای عاشقی صحبت کرد و نقش دنیای دیجیتال را نادیده گرفت. در دهههای گذشته، دایره انتخابهای ما محدود به محله، دانشگاه یا محل کار بود، اما امروزه اپلیکیشنهای دوستیابی و شبکههای اجتماعی مرزهای جغرافیایی را از بین بردهاند. این در دسترس بودنِ مداومِ گزینهها ، از یک سو شانسِ تجربه عشق پرشور در طول عمر را برای بار دوم و سوم افزایش داده است، اما از سوی دیگر میتواند باعث «فرسایش عاطفی» شود. وقتی ما حس کنیم که همیشه گزینهی بهتری در یک قدمی ماست، ممکن است برای عمیق شدن در رابطه فعلی تلاش کافی نکنیم. این پارادوکسِ فراوانی باعث شده است که میانگینِ تعداد دفعات عاشق شدن در جوامع مدرن، نسبت به نسلهای قبل کمی افزایش یابد.
با این حال، محققان هشدار میدهند که نباید «تعداد» را فدای «کیفیت» کرد. اگرچه آمارها عدد ۲.۰۵ را نشان میدهند، اما این به معنای مسابقهای برای جمعآوریِ کلکسیونی از تجربیات نیست. فضای مجازی به ما کمک میکند تا پس از شکستهای عاطفی، سریعتر به جامعه برگردیم و با افراد جدید آشنا شویم، اما فرآیندِ درونیِ عاشق شدن همچنان همان مسیرِ کلاسیکِ بیولوژیکی را طی میکند. تکنولوژی فقط «سرعتِ آشنایی» را بالا برده است، نه «سرعتِ پیوند خوردنِ قلبها» را. در نهایت، چه در دنیای سنتی و چه در عصرِ دیجیتال، تکرارِ عشق نیازمندِ شجاعتِ دوباره آسیبپذیر بودن است. اینکه اجازه دهیم فردِ جدیدی به لایههای پنهانِ روح ما نفوذ کند، عملی است که فراتر از هر الگوریتمی، به اراده و آمادگیِ روانیِ ما بستگی دارد.
۹- ضرورتِ شجاعتِ دوباره؛ عبور از تلههای ذهنی پس از شکست
بزرگترین مانع برای تجربه مجدد یک پیوند عمیق، نه سن است و نه ظاهر، بلکه دیوارهایی است که ما به دور قلبمان میکشیم. روانشناسان بر این باورند که بسیاری از افراد پس از یک شکست عاطفی سنگین، دچار پدیده «ترس از آسیبپذیری» (Fear of vulnerability) میشوند. آنها به اشتباه تصور میکنند که اگر دوباره اجازه دهند کسی به آنها نزدیک شود، همان درد قبلی تکرار خواهد شد. اما همانطور که دادههای مؤسسه کینزی نشان داد، اکثریت مردم توانستهاند از این دیوارها عبور کنند و تجربه عشق پرشور در طول عم را برای بار دوم و حتی سوم تکرار کنند. این بازگشت به دنیای عاطفی، نیازمند نوعی شجاعتِ بالغانه است؛ شجاعتی که میپذیرد رنج بخشی از زندگی است، اما پاداشِ یک عشقِ واقعی ارزشِ ریسک کردن را دارد.
تحقیقات نشان میدهند افرادی که پس از جدایی، زمانی را صرفِ تحلیلِ سهمِ خود در شکستِ رابطه قبلی میکنند، در تجربههای بعدی بسیار موفقتر عمل میکنند. این فرآیند که «رشدِ پس از تروما» (Post-traumatic growth) نامیده میشود، به فرد کمک میکند تا الگوهای سمیِ انتخابِ شریک عاطفی را شناسایی کرده و در بارِ دوم، با چشمانی بازتر عاشق شود. در واقع، عشقِ دوم اغلب نه از روی نیازِ خام، بلکه از رویِ میلِ آگاهانه به اشتراک گذاشتنِ زندگی با دیگری شکل میگیرد. اینجاست که علم و روانشناسی به هم میرسند تا بگویند: قلب انسان هرچند ممکن است بشکند، اما ظرفیتِ ترمیمیافتگیِ آن حیرتانگیز است. ما برای انزوا ساخته نشدهایم و آمارِ «۲.۰۵ بار عاشقی» گواهی بر این سرسختیِ زیبایِ روحِ بشری است.
منبع
سوالات متداول (Smart FAQ)
۱. آیا ممکن است کسی هرگز عشق پرشور را تجربه نکند و همچنان خوشبخت باشد؟
بله، خوشبختی یک سازه چندوجهی است و لزوماً به هیجانات شدیدِ رمانتیک وابسته نیست. بسیاری از افراد رضایتِ عمیق زندگی را در روابطِ آرامِ مبتنی بر رفاقت، پیشرفتهای شخصی یا پیوندهای خانوادگی مییابند. طبق پژوهشها، حدود ۱۰ درصد از مردم هرگز آن عشقِ آتشینِ اسطورهای را تجربه نمیکنند اما زندگیهای بسیار باکیفیت و معناداری دارند.
۲. چرا آمار میگوید اکثر مردم «دو بار» عاشق میشوند و نه بیشتر؟
عدد ۲ در واقع تعادلی میان «بیتجربگیِ جوانی» و «بلوغِ میانسالی» ایجاد میکند. عشق اول معمولاً در دورانِ شکلگیریِ هویت رخ میدهد و عشق دوم اغلب پس از یادگیریِ درسهای مهم زندگی و در سنینِ ثباتِ شخصیتی پدید میآید. فراتر از دو بار عاشق شدن معمولاً به دلیل سبکهای دلبستگیِ خاص یا تغییراتِ مکرر در مسیر زندگی فردی رخ میدهد.
۳. تفاوت اصلی بین عشقِ اول و دوم از نظر علمی چیست؟
عشقِ اول بیشتر تحت تأثیرِ فورانِ شدیدِ هورمونها و ایدهآلگراییِ مفرط است که مغز هنوز راهِ مقابله با آن را بلد نیست. در عشقِ دوم، لوبِ پیشپیشانیِ (Prefrontal cortex) مغز نقشِ فعالتری ایفا میکند که باعث میشود فرد در عینِ تجربه شور و شوق، منطق و واقعبینی را نیز حفظ کند. به همین دلیل، عشقهای دوم معمولاً با تفاهمِ عمیقتر و تعارضاتِ کمتری همراه هستند.
۴. آیا «عشق در نگاه اول» واقعیت علمی دارد یا یک توهم است؟
علم ثابت کرده است که مغز میتواند در کمتر از یکپنجمِ ثانیه مواد شیمیاییِ مرتبط با عشق را آزاد کند، اما این بیشتر یک «جذابیتِ شدیدِ فیزیکی» است. آنچه ما به عنوان عشق در نگاه اول میشناسیم، در واقع یک واکنشِ سریعِ سیستمِ پاداشِ مغز به ویژگیهای ظاهری یا رفتاریِ خاص است. تبدیل این جرقه به عشق پرشور، نیازمند زمان و تعاملاتِ بعدی برای شکلگیریِ پیوندهای عصبیِ پایدار است.
۵. تأثیرِ ژنتیک بر تعدادِ دفعاتِ عاشق شدن چقدر است؟
برخی مطالعات نشان میدهند که تنوع در ژنِ گیرنده دوپامین (DRD4) میتواند با تمایل به تجربه روابطِ متعدد و ریسکپذیریِ عاطفی مرتبط باشد. افرادی که دارای نسخه خاصی از این ژن هستند، ممکن است بیشتر به دنبالِ هیجانِ اولیه عشق باشند و دفعاتِ بیشتری عاشق شوند. با این حال، عواملِ محیطی و تربیتی همچنان نقشِ تعیینکنندهتری نسبت به ژنتیکِ محض ایفا میکنند.
۶. چرا برخی افراد پس از جدایی احساس میکنند دیگر «هرگز» عاشق نخواهند شد؟
این احساس ناشی از پدیدهای روانشناختی به نام «سوگیریِ تداوم» است که در آن فردِ داغدیده تصور میکند وضعیتِ فعلیِ او تا ابد ادامه خواهد داشت. در طول دوره سوگواری، بخشهای مرتبط با لذت در مغز موقتاً غیرفعال میشوند و فرد تواناییِ تصورِ آیندهای روشن را از دست میدهد. آمارها نشان میدهند که این تنها یک خطایِ شناختیِ موقت است و با گذشتِ زمان، تواناییِ بیولوژیکی برای دلبستگیِ مجدد بازمیگردد.
۷. آیا تکرارِ عشق باعث میشود ارزشِ آن در نظر ما کم شود؟
خیر، برعکسِ کالاهای مادی، تجربیاتِ عاطفی با تکرار نه تنها مستهلک نمیشوند، بلکه غنیتر میگردند. هر بار عاشق شدن، ابعادِ تازهای از شخصیتِ ما را آشکار میکند و تواناییِ ما را برای همدلی و صمیمیت گسترش میدهد. تکرارِ عشق نشاندهنده قدرتِ ترمیمیافتگیِ قلب است، نه بیثباتی یا سطحی بودنِ احساسات.
۸. چگونه میتوان بین «عشق پرشور» و «وابستگی سمی» تفاوت قائل شد؟
عشقِ پرشور باعث رشدِ فردی و افزایشِ عزتنفس میشود، در حالی که وابستگیِ سمی بر پایه ترس از رها شدن و تخریبِ هویتِ فردی بنا شده است. در یک عشقِ سالم، دو طرف به فضایِ شخصیِ یکدیگر احترام میگذارند و رابطه منبعِ انرژی است، نه عاملِ فرسایش. اگر رابطهای شما را از دوستان، علایق و اعتمادبهنفستان دور میکند، به احتمال زیاد با یک وابستگیِ بیمارگونه روبهرو هستید، نه آن عشقِ آتشینی که علم از آن سخن میگوید.
تجربه شما چیست؟
آیا شما هم فکر میکنید که عشق واقعی فقط یک بار رخ میدهد، یا معتقدید قلب انسان میتواند چندین بار با همان قدرتِ سابق عاشق شود؟ تجربیات و دیدگاههای ارزشمند خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید تا با هم درباره این موضوعِ جذابِ انسانی گفتگو کنیم.




ارسال نقد و بررسی