توضیح: این نوشته قرار بود 2 ماه پیش منتشر شود، اما سرنوشت باعث شده الان منتشر شود. قرار بود در یک پرونده ویژه با 10 – 12 پست، در مورد «عشق» نوشته شود که فرصت آن مهیا نشد. اما حالا از آرشیو نوشتههای منتشر نشده درمیآورم. عکس هم ندارد، چون امکان جستجوی اینترنتی وجود ندارد. شاید یک روزی عضو مجموعه «عشق» در بازیگرها شد.
در دل اسطورههای یونان، داستانی هست که از هزاران سال پیش تا امروز، همچنان لرزه بر دل میاندازد؛ داستان «اورفه و اوریدیس» (Orpheus and Eurydice). او نوازندهای بود که در اسطورهها، نغمههایش درختان را میلرزاند و سنگها را نرم میکرد. وقتی همسرش اوریدیس بر اثر نیش ماری جان سپرد، اورفه تاب نیاورد و به جهان مردگان فرود آمد تا او را بازگرداند. هیچ انسانی پیش از او چنین جسارتی نکرده بود. نغمههای چنگ او، حتی خدایان مرگ را به گریه انداختند، اما شرطی در کار بود: تا زمانی که به سطح زمین نرسیدهاند، نباید پشت سر را بنگرد. او تاب نیاورد و در یک لحظه، تمام عشقش را برای همیشه از دست داد.
این افسانه، یکی از نخستین روایتهای بشری دربارهٔ تقابل عشق و مرگ است؛ تقابل احساسیترین و نیرومندترین تجربههای انسان. از زمان شاعران رومی تا اپراهای مدرن، از نقاشیهای کاراواجو تا فیلمهای معاصر، این داستان بارها بازآفرینی شده، زیرا پرسشی ازلی را طرح میکند: آیا عشق میتواند بر مرگ چیره شود؟ یا در نهایت، مرگ تنها صحنهای است که حتی موسیقی و احساس هم در آن خاموش میشوند؟
در این مقاله، به ریشههای اسطوره، لایههای نمادین و تفسیرهای روانشناختی آن میپردازیم. خواهیم دید که چرا داستان اورفه و اوریدیس نه فقط روایت یک شکست، بلکه تصویری از رابطهٔ انسان با امید، ایمان و مرز ناپایدار میان زندگی و مرگ است.
۱- خاستگاه اسطوره: عشق در دل تاریکی
افسانهٔ اورفه و اوریدیس در اسطورههای تراکیه و یونان باستان ریشه دارد. اورفه، پسر «کالیوپه» (Calliope) الههٔ شعر و «آپولون» (Apollo) خدای موسیقی بود. او نماد پیوند میان هنر و حقیقت تلقی میشد. اوریدیس، حوری جنگل و مظهر زیبایی طبیعی بود. ازدواج آنها نماد وحدت میان روح و طبیعت بود. اما مرگ ناگهانی اوریدیس نظم جهان اورفه را در هم شکست.
این داستان نخستینبار در آثار «ویرژیل» (Virgil) و سپس «اووید» (Ovid) در کتاب «دگردیسیها» (Metamorphoses) بازگو شد. در این نسخهها، مرگ اوریدیس نه پایان عشق، بلکه آغاز سفری به اعماق ناخودآگاه بشری است. ورود اورفه به دنیای مردگان، نماد تلاش انسان برای بازگرداندن چیزی ازدسترفته، یا مواجهه با ناتوانی خود در برابر مرگ است.
۲- نمادشناسی نزول به دنیای مردگان
در تفسیرهای اسطورهشناسی، نزول (Descent) همیشه استعارهای از ورود به ناخودآگاه، جستوجوی معنا یا تجربهٔ تحول درونی است. اورفه وقتی به دنیای مردگان میرود، در واقع با تاریکی خود روبهرو میشود. جهان زیرین در اینجا، نماد ذهن پنهان و خاطرات دفنشده است. عشق او به اوریدیس، انگیزهای است برای سفر به درون خود.
در روانکاوی، این روایت را میتوان الگویی از فرآیند سوگواری دانست. انسان پس از فقدان، درون خود فرو میرود تا تصویر محبوب را بازیابد. اما مانند اورفه، در نهایت درمییابد که بازگرداندن گذشته ممکن نیست. اینجاست که اسطوره به استعارهای جاودانه از ناتوانی انسان در برابر گذر زمان تبدیل میشود.
۳- نغمه بهعنوان نیروی نجاتبخش
در قلب این اسطوره، است. اورفه با چنگ خود دروازههای هادِس را میگشاید، سگ نگهبان دوزخ را میخواباند و حتی سایههای مردگان را آرام میکند. این، استعارهای است از قدرت هنر در مواجهه با مرگ و رنج. موسیقی، تنها زبان میان زندگی و مرگ است، زبانی که نه به منطق، بلکه به احساس متکی است.
از دیدگاه روانشناختی، موسیقی در این داستان کارکرد درمانی دارد. صدای چنگ اورفه، سوگواری را به معنا تبدیل میکند. او به جای فراموشی، اندوه را به نغمه بدل میسازد. همین نکته است که سبب شده اورفه یکی از نخستین نمادهای هنرمند در تاریخ بشر باشد: کسی که از رنج، زیبایی میسازد.
۴- لحظهٔ نگاه: گناه یا ضرورت انسانی؟
نقطهٔ اوج داستان زمانی است که اورفه، در آستانهٔ خروج از دوزخ، پشت سر را نگاه میکند و اوریدیس را برای همیشه از دست میدهد. این نگاه، در ظاهر گناه است، اما در واقع انسانیترین لحظهٔ داستان است. در این نگاه، شک، عشق و ترس در هم میآمیزند. او نمیتواند ایمان را تا آخر حفظ کند؛و همین ضعف، او را به انسان واقعی بدل میکند.
در تفسیر روانشناسی وجودی (Existential Psychology)، این لحظه نماد محدودیت آگاهی انسانی است. عشق، همیشه در مرز میان ایمان و تردید زندگی میکند. اگر اورفه به عقب نمینگریست، شاید اوریدیس بازمیگشت، اما داستان از معنا تهی میشد. نگاه همان نقطهای است که عشق به اندوه بدل میشود و انسان، از بهشت خیال بیرون میافتد.
۵- اورفه و اسطورهٔ هنرمند
در طول تاریخ، اورفه نه فقط عاشق، بلکه نماد هنرمند شناخته شده است. هنرمندی که در جستوجوی حقیقت، تا اعماق تاریکی فرو میرود. نغمهٔ او تمثیل خلاقیت است که از دل رنج برمیخیزد. در سنت غربی، «اورفیسم» (Orphism) به جنبشی فکری و هنری تبدیل شد که باور داشت موسیقی و شعر میتوانند انسان را از مرگ معنوی نجات دهند.
این نگاه بعدها در آثار شاعران رمانتیک مانند راینر ماریا ریلکه ادامه یافت. در شعر معروف «اورفه، افسانهای درون ما»، ریلکه میگوید: «هر خوانندهای، اورفهای است که جهانی را با صدا میسازد.» بدینترتیب، اورفه به الگوی ابدی هنرمند بدل میشود؛ کسی که به جای فرار از رنج، آن را به آفرینش تبدیل میکند.
۶- اوریدیس: زنِ خاموش و بازتاب میل مردانه
در بسیاری از نسخههای اسطوره، اوریدیس شخصیتی خاموش و منفعل دارد. او سخنی نمیگوید، تصمیمی نمیگیرد و تنها بهعنوان هدف عشق اورفه تعریف میشود. از نگاه فمینیستی، این امر بازتاب نگاه مردسالارانهٔ یونان باستان است که زن را موضوع میل و نه سوژهٔ اراده میدید. اوریدیس در این روایت، بیش از آنکه شخص باشد، نماد است؛ نماد زیبایی ازدسترفته و میل به بازگرداندن آن.
اما در خوانشهای مدرن، برخی نویسندگان تلاش کردهاند صدای اوریدیس را بازیابند. در شعر معاصر، او گاهی روایتگر ماجراست؛ زنی که نمیخواهد بازگردد، زیرا در جهان مردگان آرامش یافته است. این بازتفسیر، عشق را به گفتوگویی دوسویه بدل میکند، نه نجاتی یکطرفه.
۷- بازتاب داستان در هنر و موسیقی اروپا
داستان اورفه و اوریدیس از قرون وسطی تا امروز الهامبخش هنرهای بسیاری بوده است. نخستین اپرای تاریخ، «اورفو» (Orfeo) اثر «مونتهوردی» (Monteverdi) در سال ۱۶۰۷، بر پایهٔ همین اسطوره ساخته شد. پس از آن، آهنگسازان متعددی مانند گلک، برلیوز و حتی فیلیپ گلس نسخههای تازهای از آن آفریدند. در همهٔ آنها، مرگ و عشق در قالب صدا و تصویر با یکدیگر میرقصند.
در نقاشی نیز از کاراواجو تا گوستاو مورو، صحنهٔ نگاه واپسین اورفه بارها ترسیم شده است. هر بار، نوری سرد بر چهرهٔ او میتابد و اوریدیس در سایه محو میشود. این تکرار بیپایان، نشان میدهد که داستان هنوز زنده است، زیرا هر نسل در آن، رنج و امید خود را بازمیبیند.
۸- اورفه در تفسیر روانکاوی مدرن
روانکاوی مدرن، این اسطوره را نه صرفاً داستانی عاشقانه، بلکه الگویی از ذهن انسان میداند. در نظریهٔ ژاک لاکان (Jacques Lacan)، اورفه نماد میل است؛ میل به چیزی که همواره از دست میرود. نگاه او به عقب، تلاش برای دیدن امر ناممکن است: بازگشت به وحدت ازلی. اوریدیس در این معنا، «ابژهٔ میل» (Object of Desire) است که با دیدن، نابود میشود.
از دیدگاه فروید نیز، این روایت نماد سوگواری و ناخودآگاهِ فقدان است. انسان میخواهد شیء ازدسترفته را دوباره به دست آورد، اما هر تلاش، خود موجب تکرار درد میشود. این تفسیر نشان میدهد که داستان اورفه، در واقع پیشنمونهای از ساختار ذهنی عشق است: هم میل و هم ناتوانی.
۹- چرا این اسطوره هنوز زنده است؟
در جهان کنونی ، داستان اورفه و اوریدیس همچنان بازآفرینی میشود؛ از فیلمهای هنری تا انیمیشنها و تئاترهای معاصر. زیرا مضمون آن جهانی و همیشگی است: مواجههٔ انسان با مرگ و از دست دادن. در عصری که علم میکوشد مرگ را مهار کند، این اسطوره یادآور میشود که عشق و مرگ دو نیروی جدانشدنیاند. هر عشقی در ذات خود، بیم از مرگ را در بر دارد.
شاید راز ماندگاری این داستان در همین تضاد نهفته است: عشق میخواهد جاودانه باشد، اما مرگ به آن معنا میدهد. بدون مرگ، عشق صرف تکرار است؛ و بدون عشق، مرگ صرف خاموشی. اورفه و اوریدیس، دو چهره از یک حقیقتاند: انسان، در کشاکش میل به جاودانگی و آگاهی از فنا، آواز میخواند.
۱۰- اورفه و مفهوم «بازنگری» در روان انسان
در روانشناسی تحلیلی، «بازنگری» یا «نگاه به گذشته» اغلب نشانهای از چرخهٔ ناتمام روان است. نگاه اورفه به پشت سر، چیزی بیش از نافرمانی است؛ این همان میل انسانی به اطمینان، به لمس دوبارهٔ آن چیزی است که دوست میدارد. ذهن انسان بهطور طبیعی نمیتواند صرفاً به ایمان تکیه کند، بلکه به نشانه، حضور و تأیید نیاز دارد.
در این روایت، مرز عشق و وسواس از هم میگسلد. اورفه، نمایندهٔ ذهنی است که نمیتواند بپذیرد محبوبش دیگر وجود ندارد. در زبان روانکاوی، این همان «بازگشت امر سرکوبشده» (Return of the Repressed) است. نگاهی که او به پشت میاندازد، تکرار نمادین لحظهٔ فقدان است، لحظهای که سوگ بدل به آگاهی میشود. عشق، بدون این رنج، کامل نمیشود؛ زیرا آگاهی از عشق تنها در برابر خطر فقدان شکل میگیرد.
۱۱- اورفه در نگاه اگزیستانسیالیستی: آزادی در دل نومیدی
از دید فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند سارتر و کامو، داستان اورفه نمایانگر وضعیت انسان در جهان پوچ است؛ انسانی که معنا را میجوید، هرچند میداند که جهان پاسخی ندارد. فرود او به دوزخ، سفر به دل پوچی است. عشق در اینجا نه راه نجات، بلکه خودِ آگاهی از بیمعنایی است.
در جهان بیرحم هادِس، اورفه تنها سلاح خود را به کار میگیرد: هنر. در سکوت مرگ، موسیقیاش مقاومت است. این نگاه، عشق را شکلی از عصیان میداند، عصیانی علیه نابودی. او میداند شکست خواهد خورد، اما همچنان میخواند؛ همانطور که انسان، با وجود آگاهی از مرگ، همچنان زندگی میکند. از همینجا عشق به معنای آزادی در دل نومیدی معنا مییابد.
12- بازتاب در سینمای مدرن: از کوکتو تا فیلمهای معاصر
در قرن بیستم، ژان کوکتو (Jean Cocteau) در فیلم «Orphée» این اسطوره را به دنیای شاعرانه و سوررئال آورد. اورفه دیگر چنگ در دست ندارد، بلکه شاعر مدرنی است که به آینه خیره میشود و از طریق آن وارد جهان مردگان میشود. در این نسخه، آینه جایگزین دروازهٔ دوزخ میشود، استعارهای از ناخودآگاه و خودآگاهی هنرمند.
در فیلمهای بعدی، از انیمیشنهای اروپایی تا اقتباسهای تئاتری معاصر، داستان همچنان بهروزرسانی میشود. حتی در ادبیات دیجیتال، کاربران از آن برای بیان جداییها و فقدانهای مدرن استفاده میکنند. عشق اورفه و اوریدیس در قرن بیستویکم هنوز نماد پیوندی است میان امید و ناامیدی، و نشانهای از میل انسان به بازگرداندن چیزی که از دست داده است.
13- میراث فرهنگی اورفه: از افسانه تا فلسفهٔ زندگی
اورفه، پس از مرگ اوریدیس، به کوهها پناه برد و از عشق دست نکشید. در برخی روایتها، خود او نیز کشته شد و چنگش بر آب شناور ماند. این چنگ، نماد ماندگاری هنر در برابر مرگ شد. در فلسفهٔ رمانتیک آلمان، اورفه نمونهٔ انسانی است که با رنج خود معنا میآفریند.
از این دیدگاه، مرگ اوریدیس شکست نیست، بلکه نقطهٔ آغاز فلسفهٔ عشق است: پذیرش ناتوانی و تبدیل آن به خلاقیت. اورفه در نهایت نماد امیدی میشود که هرچند ناکام، هرگز خاموش نمیگردد. به همین دلیل، هنوز هم نام او در ادبیات و موسیقی، نشانهٔ پیوند میان شور و اندوه است.
خلاصه
داستان اورفه و اوریدیس یکی از کهنترین تمثیلهای بشری دربارهٔ عشق و مرگ است. این اسطوره نشان میدهد که میل به عشق، از ترس مرگ زاده میشود. نزول اورفه به دنیای مردگان، استعارهای از سفر انسان به درون خود و تلاش برای بازیافت چیزی ازدسترفته است. نگاه او به عقب، نه گناه، بلکه نشانهٔ شک و انسانبودن است. در هنر، نغمهٔ اورفه نماد تداوم زندگی از دل فقدان است. از اپرا تا سینمای مدرن، این روایت بارها زاده شده و دوباره مرده است. داستان یادآور میشود که عشق و مرگ دو چهره از یک حقیقتاند: میل انسان به جاودانگی در جهانی فانی.
❓ پرسشهای متداول (FAQ)
۱. آیا داستان اورفه و اوریدیس بر پایهٔ واقعیت تاریخی است؟
خیر. این داستان کاملاً اسطورهای است و از سنتهای شفاهی یونان باستان آمده است، اما معناهای روانی و فلسفی آن جهانی و امروزی است.
۲. چرا اورفه به پشت سر نگاه کرد؟
نگاه او ترکیبی از شک، ترس و عشق بود. در سطح نمادین، این نگاه همان لحظهای است که انسان میخواهد از ایمان صرف به تجربهٔ واقعی برسد.
۳. پیام اصلی این اسطوره چیست؟
پیام آن ناپایداری عشق در برابر مرگ و در عین حال، قدرت هنر در معنا دادن به رنج است. هیچ عشقی ابدی نیست، اما میتواند جاودانه احساس شود.
۴. آیا اوریدیس در برخی نسخهها بازمیگردد؟
در بیشتر روایتها نه، اما در اقتباسهای مدرن گاهی بازگشت او به عنوان نماد امید تصویر میشود. این نشان میدهد که اسطوره همچنان باز و زنده است.
۵. چرا این داستان برای هنرمندان اهمیت دارد؟
زیرا اورفه نماد هنرمندی است که از درد، اثر هنری میسازد. موسیقی او استعارهای از آفرینش در برابر فناست.
۶. آیا میتوان این اسطوره را استعارهای از روان انسان دانست؟
بله، در روانکاوی، اورفه نمایندهٔ ذهن جستوجوگر و اوریدیس نماد میل ازدسترفته است. این دو با هم ساختار عشق و فقدان را شکل میدهند.

![سوپرایز تولد علی دایی توسط آرون افشار [+ویدیو] – بازیگرها سوپرایز تولد علی دایی توسط آرون افشار [+ویدیو] – بازیگرها](https://figar.ir/wp-content/uploads/2023/02/maxresdefault.jpg)



ارسال نقد و بررسی