خب، شاید برخی تصور کنند که همین مطالب ناقابل سایت که در این 20 ساله نوشته شدهاند، در شرایطی پایدار و آرام نوشته شدهاند. گویی که مثلا صبح در زمان دلخواه از خواب برمیخیزم و صبحانهام را خدمتکار آماده میکند و من به آرامی در حالی که موسیقی کلاسیک پخش میشود میخورم. دستیاری میآید و سر خم میکند و فایل اخبار و سوژههای روز را به من ارائه میدهد و من با گوشه چشم مرخصش میکنم و شروع میکنم به نوشتن!
نه! همین نوشتن هیچ وقت آسان نبوده. در تک تک مراحلش مشکل داشتهام. یک دشواری این بوده که حتی پدر و مادرم مگر در این 5-6 ساله درنمییافتند که این همه صرف وقت پای کامپیوتر، آخر چه لطف و ثمری دارد.
بسیار نزدیکان هم بودهاند که با استهزا به من نگریستهاند و اندیشه محوریشان این بوده که با فلان کار که درآمد آسانتر چند برابر داشت. بگذر از حس خلاقیت و مفید بودن و کنار هم چیدن واژهها و فکر نان باش. به جهنم که روتینی!
در گذشته شخص نزدیکی بود که زمانی دوستش میداشتم و درک نمیکرد که کار و یکی از تعاریف شخصیتی من همین کنجکاوی و خواندن و نوشتن است، پس با اینکه من شخصا خودم را آدم خوب و کاملی به هیچ عنوان نمیدانم و این یک تعارف نیست، همه کار برای زمین زدنم کرد و آخرش پاسخ من این بود که چیستی و هستی من و علایق و خوانندگانم خط قرمز من هستند. خودش گذاشت و رفت! و البته از نظر اقتصادی من به خط فقر رسیدم!
نوبت تعریف کردن بحران بعدی که نازل شد، نرسیده. این بحران یک و نیم سال مطالعه شبانهروزی من را تبدیل به هیچ کرد. روانم را فرسود و من را با خشمی که به سختی مهارش کردهام، گذاشت و من تک تک آن سکانسها را 4K در ذهنم ضبط کردهام، تا …
بگذریم از دوکاره بودن من و بلعیده شدن همیشگی وقت کار پزشکی و انواع وظایف و نیز تنش دائمی که هر محیط کار پزشکی برای آدم در بردارد.
بگذریم از اینکه اینترنت من همیشه بسیار بد و تجهیزات سختافزاری من هیچ وقت در حد آرمانی نبودهاند. بگذریم از بیماری پدر و مادر و استرس همیشگی که برای سلامتیشان دارم و همیشه قسمتی از ذهن من را مشغول میکند.
بگذریم از اینکه بهترین سوژههایم همیشه به نوعی یا نوشته نمیشد یا تبدیل به سوژههایی بیاثر میشد. دلایلش را میدانید.
بگذریم از اینکه به سبب شخصیت درونگرا و خجول و باز «نرسیدن» وقت تعریف کردن بسیاری چیزها و ممنوعیتها، تقریبا در این سالها کمتر روزنوشت نداشتم. مثلا هیچ وقت نتوانستم داستان کاملا واقعی «پسرک موخرمایی که سرش به سختی به پایین پنجره میرسید» را برایتان تعریف کنم و روزی «حتما» نوشته خواهد شد.
خلاصه اینکه من هم مثل شما دیدم بسیار کسان به اصطلاح زرنگتر بودند و عقل معاش بهتری داشتند و مشروع یا نامشروع به بسیار درآمدها رسیدند و من این وسط به بسیار فرصتهایی که پیش پایم بود با افتخار «نه» گفتم.
اما اینه نه گفتنها برای خود بها داشت: درگیر بودن با غم نان و نداشتن بودجه توسعهای برای سایت و نداشتن رفاهی که آسایش برای نوشتن به من بدهد.
و ناشکر نباشم همین امر اتفاقا باعث شد، بیدرد ننویسم و شاید اگر بیدغدغه بودم، روزی چرخه نوشتن در سایت در این 20 سال قطع میشد و من در زندگی شانسهای خودم را داشتم که یکی از آنها پدر و مادری بسیاری دلسوز و بزرگمنش و فرزانه بود و دیگر کسی که الان چونان مهتابی در زندگیام میدرخشد و با اینکه هیچ برایش نکردهام، شرایطم را درک میکند. خوش شانسی (یا شاید ابتلای) دیگر هم همین علاقه به خواندن و نوشتن و فکر کردن و دانستن بود.
خلاصه اینکه تا دلتان بخواهد مشکل از مالی تا فنی و کمبود وقت و تشویش خارجی بر من در این سالها باریدهاند و من به هر ترتیب سینوسی و با تغییر جهت، گاه درست و گاهی کمی اشتباه به راه خودم ادامه میدادم.
اما داستان نوشتن و مشکلاتش خیلی طولانیتر از اینهاست. ماجراهای خندهدار دارد، روایت جانگداز دارد، داستان تبعیض دارد، شرح پوست کلفت شدن در برابر کامنتهایی دارد که لابد نویسندهشان به سبب کمکاری من از خود نوشتن و خوابرازی نتوانسته، شخصیت من را به همه نیازها و نقصها و نکات مثبت به خوبی درک کند.
نکته اصلی این پست اما این بود:
میخواستم بگویم شب وقت عجیبی است، مخصوصا قبل خواب انگار کارنامه آدم را مینویسند. وقتی من آرمانگرا و کمالطلب میدیدم که روزم با خلاقیت نبوده و سراسر درگیر روتین بودهام، وقتی میدیدم که مواظب سلامت جسمم نبودهام و مثلا ورزش استانداردی نکردهام، وقتی از گوشهای خبری بد میآمد، وقتی منتظر پاسخ آزمایش پدر و مادر بودم، وقتی خاطرات گذشته ناگهان مانند پتک به یاد آورده میشدند، وقتی که شعله خودآزاری روشن میشد و …
با اختلال خواب مواجه میشدم و کم کم یاد گرفتم از ترکیبی از تکنیکهایی که خوانده بودم و تکنیکهای تجربی استفاده کنم.
مثلا روش ریلکس کردن یا شل کردن تدریجی عضلات از فرق سر تا چانه و گردن و بدن و دستها و پاها
روش دیگری هم داشتم که در اوج تیرهبختی از آن استفاده میکردم، تصور میکردم که درگذشتهام و مدفونم و قرار نیست اصلا فردایی باشد و به کسی پاسخگو باشم. روش افتضاحی بود ولی جواب میداد!
کم کم روش تجربی داستان تعریف کردن برای خودم هم اضافه میشد. من یک استعداد کمرنگ نوشتن داستان کوتاه هم دارم، افراد و دنیاهای دیگر در کره خاکی خودمان یا جهانهای تخیلی تصور میکردم و سرنوشتهای دراماتیک تا هزلآمیز در ذهن برایشان ترتیب میدادم، ذهن که از سطح و حوادث روزانه جدا میشد، خواب میآمد.
تکنیکهای سنتی بهداشت خواب مانند استفاده نکردن از موبایل و تبلت و کامپیوتر یک ساعت قبل از خواب و کتاب خواندن هم البته بود. اما این یک ساله متاسفانه اعتراف میکنم تمرکزم برای کتاب خواندن خیلی کمتر از قبل شده و آن سرعت ودقت خوب در کتاب خواندن را دیگر ندارم.
خلاصه زندگی مجموعهای از فرصتهای از کف داده و بدشانسیها و بختهای تصادفی و استعدادهای درونی و برآیند نیروهای انرژیگیر بیرونی و تمناهای داخلی است.
در این نقطه از این زندگی میتوانم بگویم که افراد نادری هستند که از کودکی تا میانسالگی، جاده برایشان صاف بوده باشد و بحرانها و سختیها مسیر روتین زندگی همه انسانهاست. برای برخی جاده به دیواری میرسد، برای برخی چالهها بسیاری وجود دارد که میتوانند ردشان کند و برخی یک جاده خاکی تقریبا هموار دارند.
کسی از ما نپرسید که تمایلی به حضور در دنیای چنین آشوبناک داریم. اما حالا که به هر تقدیر در آن هستیم میتوانیم کمی لطیفش کنیم، کمی هنر ظریف برخورد رندانه با مشکلات یاد بگیریم و بیاموزیم که بسیاری از تروماها در هر صورت فرود میآیند و زخم روانیشان را میگذارند و گریزی از آنها نیست. مهم این است که در آنها متوقف نمانیم و راهی برای بهتر شدن پیدا کنیم.
فردایی بهتر و دستکم قابل تحملتر، توام با فرزانگی و شعله همیشگی دانش و شادی برایتان آرزومندم!





ارسال نقد و بررسی