زیست هنرمند در زمانه بلا با حفظ آرمانها و وقار هنرمندانه، گویی راه رفتن بر لبه باریک حقیقتی است که هر دم بیم فروپاشی آن میرود. برای کم کردن اضطراب مدتی است که فیلمها و سریالها و کتابهایی میخوانم که قبلاً وقتی برایشان نمیگذاشتم. هدف من انحراف ذهنی است تا این ذهن عادت کرده به تحلیل و ربط دادن چیزها که عادت کرده همه چیز را در دنیای درون با شمارهگذاری از زوایای مختلف ببیند را کاملاً به سویی دیگر برانم تا بتواند خاموش شود. پس کتابهای پلیسی و پرفروشهای فرنگی میخوانم، فیلمهای حادثهای میبینم و گاهی هم حتی سریالهای ایرانی. این متن، واکاوی همان شکاف عمیقی است که میان واقعیت عریان و بازنمایی الکن هنر در زمانه ما شکل گرفته است؛ جایی که هنر باید میان بقای اقتصادی و وقار درونی، یکی را برگزیند یا در تلاطمی دردناک، هر دو را به مسلخ ببرد.
۰۱
پارادوکس انحراف ذهنی؛ پناه بردن به ابتذال برای فرار از تحلیل
وقتی ذهن هنرمند و تحلیلگر در محاصره بلا قرار میگیرد، عادت همیشگیاش یعنی «ربط دادن همه چیز به هم» تبدیل به یک شکنجه خودخواسته میشود. در این وضعیت، ذهن به صورت غریزی به دنبال راهی برای خاموشی میگردد. خواندن رمانهای عامهپسند یا تماشای آثار حادثهای، تلاشی است برای از کار انداختن موتور پردازشگری که در پس هر واقعه ساده، هزارتوی پنهانی بزرگی را ردیابی میکند. این نوع مطالعه و تماشا، نه از سر ذوق، بلکه یک استراتژی بقای روانی ) است. هنرمند میکوشد با فرار به لایههای سطحی فرهنگ، از سنگینی لایههای زیرین و تحلیلهای خردکننده سیاسی و اجتماعی رها شود. اما مشکل اینجاست که حتی در هنگام تماسای نازلترین سریالهای داخلی هم، ذهن تحلیلگر نمیتواند خاموش بماند و تناقضهای ساختاری را نبیند.
۰۲
نقد ساختاری سریال بدنام؛ محدودیتهای بصری و لکنت در بیان
این سریال بدنام هم برای خودش چیز متناقضی است. از یک سو ظاهراً میخواهد فسادهای جامعه را عیان کند مانند کار قبلی کارگردان این سری و از سوی دیگر در بیان بصری به سبب محدودیتهای عاجز است و در شخصیتپردازیها هم گاهی درمیماند. اینجاست که هنر به جای آینه بودن، به یک فیلتر تغییردهنده واقعیت تبدیل میشود. نویسنده و کارگردان در میان حصارهای ممیزی و نابلدی، چنان گرفتار میشوند که واقعیت کف خیابان را در استودیوهای شیک گم میکنند. این لکنت در بیان بصری (Visual Stuttering) باعث میشود که مخاطب آگاه، به جای همذاتپنداری، دچار نوعی بیگانگی با اثر شود؛ چرا که آنچه میبیند هیچ نسبتی با آنچه در واقعیت تجربه میکند ندارد.
۰۳
تیپسازیهای درمانده؛ از دختران شیک تا پسران فلوتزن
در این آثار، شخصیتپردازی قربانی تصورات فانتزی نویسنده میشود. بنابراین دختر کف خیابانی که شکار شده و رشد کرده را باید در هیئتی زیبا و مظلوم و شیک نشان بدهد و پسر حاجی باید فلوت بزند و مرتب جملات قصار کتابها را سمت ما پرتاب کند. این الگوهای تکراری و نخنما، نشاندهنده ترسی است که از نمایش واقعیت در وجود سازندگان رخنه کرده است. دختر درمانده لباس داخل خانهاش که در تصور نویسنده باید طور خاصی باشد پوشیدهتر از لباس بیرونش درمیآید و همزیستیاش با فلان شخصیت، در خانه مجردی در حکم همکلامی است! این جابجایی منطق در زندگی روزمره، هنر را به یک شوخی تلخ تبدیل میکند که در آن نه از پلیدی فساد نشانی هست و نه از لطافت واقعی عشق.
۰۴
تجاریسازی هنر در غیاب رسانه؛ رپورتاژ آگهی در دل درام
در قسمت چهارم این سریال چیزی دیدم که خوش نداشتم ببینم. هنرمند عزیزمان علیرضا قربانی حکماً برای تبلیغ کنسرتش و در غیاب شبکههای اجتماعی تا توانسته در این قسمت رپورتاژ رفته است. شاید هم همکاری دوسویهای کردهاند. اما مسئله اینجاست که وقتی هنر به ابزار تبلیغ مستقیم (Direct Advertising) تبدیل میشود، آن وقار و منش هنرمندانه آسیب میبیند. ما باید تحمل کنیم که در سکانسی حتی بلیت دو نفره با وضوح نمایش داده شود و بخشی از کنسرت علیرضا قربانی هم که تناسبی با سریال نداشت، گنجانده شود. این همزیستی اجباری میان بیزینس و هنر در زمانه بلا، نشاندهنده استیصال هنرمندی است که دیگر تریبونی برای دیده شدن ندارد و ناچار است به هر دری بزند.
۰۵
سقوط معنا؛ وقتی شاملو به پاپ تقلیل مییابد
فاجعه اصلی زمانی رخ میدهد که میبینیم شعر پرمایه شاملو با بارها سقوط معنا در قالب یک شعر پاپ به تصویر کشیده میشود. چه سود از این سکوت و صبوری که در ذهن شاعر بوده به بیقراری جسمانی و روحی دختر و پسر جوان تبدیل میشود. این تقلیل مفاهیم والا (Conceptual Reductionism)، یکی از عوارض زیست در زمانه انسداد است. وقتی کلمات شاملو که برای مفاهیم سترگ انسانی و تاریخی سروده شدهاند، به موسیقی متن یک رابطه سطحی تبدیل میشوند، در واقع هویت تاریخی یک ملت هدف قرار میگیرد. هنر پاپ اگرچه در ذات خود بد نیست، اما وقتی میراث ادبی را برای مصرف فوری و بدون عمق به کار میگیرد، به تخریب ذائقه مخاطب دامن میزند.
۰۶
اتحاد توأم با ترس؛ دروغ به مخاطب در سایه سانسور
بعضی چیزها را باید به وقتشان نوشت و خواند و ساخت. وقتی تحلیلی در ذهنت است که نمیتوانی بنویسی و زوایایی را سانسور میکنی، به مخاطبت که عقل و شعور دارد دروغ میگویی یا میفهمانی که در اتحادی توأم با ترس برای عدم بیان ممنوعهها هستی. این وضعیت، هنرمند را به یک همدست خاموش تبدیل میکند. در زمانه بلا، صداقت هنرمندانه بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر است. هنری که نتواند زشتیها را چنان که هست نشان دهد و نتواند از خط قرمزهای خیالی عبور کند، در واقع به یک دکوراسیون بیخطر تبدیل شده است که بود و نبودش فرقی برای جامعه دردمند ندارد.
۰۷
فلاکت اقتصادی و مرگ اندیشه سطح بالا
در شرایطی که مردم نگران پول اسنپ و بنزین و نان و حبوبات هستند، فعالیتهای فرهنگی مایه نگرانی میشوند. وقتی هنرمندی خسته میشود و کنار میکشد، در سبد اقتصادی خانواده و مهمتر از آن در موتور پردازش مغزیاش جایی برای اندیشه سطح بالا باقی نمیماند. بقا تبدیل به اولویت اول میشود و فرهنگ به یک امر فانتزی تقلیل مییابد. در این وضعیت، جامعه دیگر نمیتواند به تحلیلهای عمیق بپردازد و به جای آن به دنبال اخبار لحظهای قیمت سکه و طلا میدود. این مرگ تدریجی اندیشه، بزرگترین پیروزی برای زمانه بلاست که میخواهد انسان را تا حد یک موجود صرفاً مصرفکننده پایین بیاورد.
۰۸
تجربه تاریخی؛ هنر در میانه فروپاشی اقتصادی آلمان
تاریخ به ما میآموزد که چگونه هنر در میان بحرانهای عظیم دوام آورده است. در دوره جمهوری وایمار (Weimar Republic) آلمان، زمانی که تورم به حدی بود که مردم با فرغون پول جابجا میکردند، تئاتر و سینمای اکسپرسیونیستی شکوفا شد. هنرمندانی چون برتولت برشت یا فریتس لانگ، از همان استیصال و بنبست سیاسی برای خلق زبانی جدید استفاده کردند. آنها تیزهوشی به خرج دادند و به جای ناله، «فرم» جدیدی برای بیان درد ابداع کردند. آنها فهمیده بودند که در زمانه بلا، نباید هنر را تعطیل کرد، بلکه باید آن را به سلاحی برای نفوذ در لایههای پنهان قدرت تبدیل نمود. اما آیا امروز هم چنین تیزهوشیهایی در میان است یا همه تسلیم بازار شدهاند؟
۰۹
نبرد اینترنت و اینترانت؛ خفقان رسانهای و انزوای هنری
از اینکه اینترانت داریم و اینترنت نداریم، سخت مینالیم. یکی از جلوههایش این است که دیگر جایی برای تبلیغ ترانه و فیلم و کتاب، حتی در همان سطحی که تولید میشد، به صورت انبوه نداریم. در دنیای امروز، هنر بدون شبکه ارتباطی جهانی محکوم به فناست. هنرمند در فضای اینترانت، مانند کسی است که در یک اتاق دربسته برای خودش آواز میخواند. این محدودیت نه تنها بر اقتصاد هنر، بلکه بر کیفیت آن نیز تاثیر میگذارد؛ چرا که بدون رقابت جهانی و دسترسی به ترندهای روز، هنر به یک تولید گلخانهای و ضعیف تبدیل میشود که توان رقابت با آثار جهانی را ندارد.
۱۰
هوشمندی در میانه جنگ؛ درسهایی از سینمای نئورئالیسم
پس از جنگ جهانی دوم، ایتالیا ویرانهای بیش نبود. اما درست در همان زمان، سینمای نئورئالیسم (Neorealism) متولد شد. هنرمندانی مثل ویتوریو دسیکا با کمترین امکانات و با استفاده از نابازیگران، واقعیت عریان فقر و فلاکت را به تصویر کشیدند. آنها از بنبست سیاسی و اقتصادی، یک فرصت زیباییشناختی ساختند. تیزهوشی آنها در این بود که به جای پنهان کردن فقر در پشت دکورهای شیک، خود فقر را به موضوع اصلی هنر تبدیل کردند. در مقابل، سریالهای امروز ما سعی دارند فقر را شیک نشان دهند و از دختران کف خیابان، پرنسسهای خیالی بسازند که این خود بزرگترین توهین به واقعیت موجود است.
۱۱
انحطاط سلیقه عمومی؛ محصول همکاری نانوشته ممیزی و بیزینس
اعتراف میکنم وقتی تحلیلگر درونیمان را با کتابهای پلیسی و سریالهای زرد خاموش میکنیم، در واقع داریم به فرآیند انحطاط سلیقه عمومی (Decay of Public Taste) کمک میکنیم. این یک انتخاب از سر ناچاری است، اما پیامدهای هولناکی دارد. زمانی که رسانه رسمی و پلتفرمهای نمایش خانگی، مخاطب را با شخصیتهای تکبعدی و روایتهای الکن بمباران میکنند، ذائقه بصری و فکری جامعه به تدریج سقوط میکند. در این اتمسفر، دیگر کسی حوصله خواندن یک مقاله عمیق یا تماشای یک فیلم تجربی را ندارد. همه به دنبال «انحراف ذهنی» آنی هستند. اینجاست که هنرمند واقعی، میان دو لبه قیچی گیر میکند: یا باید برای بقا تن به ابتذال بدهد، یا در انزوایی خودخواسته، نظارهگر مرگ تدریجی هنر متعالی باشد.
۱۲
تراژدی «وقار»؛ صورت را با سیلی سرخ کردن در زمانه عسرت
دشواری زیست هنرمند در این است که باید «وقار» خود را حفظ کند، حتی زمانی که درونیترین لایههای زندگیاش زیر فشار تورم و انسداد در حال له شدن است. هنرمند نمیتواند مانند یک سیاستمدار یا یک بازرگان عمل کند؛ او با «روح» جامعه سر و کار دارد. وقتی علیرضا قربانی یا هر هنرمند دیگری، ناچار میشود در لابلای یک درام ضعیف، بلیت کنسرتش را تبلیغ کند، در واقع دارد بخشی از وقار هنریاش را هزینه بقای فیزیکیاش میکند. این پارادوکس وقار و بقا (Dignity vs. Survival Paradox)، بزرگترین رنج هنرمند معاصر است. او میخواهد شریف بماند، اما ساختارهای موجود او را به سمت معاملهگری سوق میدهند.
۱۳
درسهای شوروی؛ هنر زیرزمینی و قدرت استعاره
تاریخ تکرار میشود، اما در فرمهای متفاوت. در دوران اتحاد جماهیر شوروی، هنرمندان با شدیدترین نوع ممیزی روبرو بودند. اما نتیجه چه شد؟ تولد زبانی استعارهای (Metaphorical Language) که در آن هر کلمه و هر تصویر، معنایی چندگانه داشت. هنرمندانی چون تارکوفسکی یا شوستاکوویچ، یاد گرفتند که چگونه حرفشان را بزنند بدون آنکه به دام مستقیمگویی بیفتند. آنها به جای «دروغ گفتن به مخاطب» یا «اتحاد توأم با ترس»، زبان جدیدی اختراع کردند. تفاوت وضعیت ما با آنها در این است که در آنجا هنر همچنان «جدی» گرفته میشد، اما در زمانه ما، خطر بزرگتر «بیاهمیت شدن» هنر و تبدیل آن به ابزار صرف سرگرمی است.
۱۴
از خودبیگانگی هنری؛ وقتی خالق از مخلوقش میترسد
در این پلتفرمهای نمایش خانگی، ما شاهد نوعی از خودبیگانگی (Alienation) هستیم. نویسندهای که میداند فلان شخصیتش در واقعیت باید سیگار بکشد، فحش بدهد یا اعتراضی کند، اما او را در قالبی پاستوریزه و شیک قرار میدهد، در واقع از مخلوق خودش میترسد. این ترس، خلاقیت را میکشد. هنرمندی که مدام به «خط قرمزها» فکر میکند، دیگر نمیتواند به «حقیقت» فکر کند. نتیجهاش میشود همین سریالهایی که در آن همه چیز مصنوعی است؛ از دکور خانهها گرفته تا بغضهای شخصیتها. این هنر، نه تنها درمان نمیکند، بلکه نمکی است بر زخم مخاطبی که واقعیت را با تمام پوست و گوشتش لمس کرده است.
۱۵
زنجیره تأمین فرهنگ؛ چرا هنر و اندیشه گران شده؟
فلاکت اقتصادی، زنجیره تأمین فرهنگ را نابود کرده است. وقتی کاغذ گران میشود، کتاب از سبد خرید حذف میشود. وقتی اینترنت محدود میشود، پلتفرمهای مستقل از کار میافتند. در این میان، تنها آثاری بقا مییابند که به ثروتهای کلان متصل باشند. این یعنی حذف «صدای مستقل». هنرمند مستقل در زمانه بلا، مانند سربازی است که بدون اسلحه به جنگ تانک میرود. او میبیند که اندیشههای عمیقش خریداری ندارد، اما فلان حرکت نمایشی یا تبلیغاتی در یک سریال زرد، ترند میشود. این جابجایی ارزشها، روح هنرمند را دچار فرسایش میکند.
۱۶
تخریب میراث معنوی؛ استفاده ابزاری از بزرگان
وقتی شعر شاملو یا صدای یک خواننده تراز اول، در خدمت یک درام بیمایه قرار میگیرد، ما با نوعی «تخریب میراث» روبرو هستیم. این کار، معادل سرو غذا در رستوران ایتالیایی در ظروف یک بار مصرف کثیف است. مخاطب نوجوان که شناخت عمیقی از شاملو ندارد، او را با همان تصویر سطحی سریال میشناسد. این یعنی خیانت به تاریخ ادبیات. هنرمند باید پاسدار حرمت کلمه باشد. اگر زمانه اجازه نمیدهد که شکوه واقعی یک اثر را نشان دهیم، بهتر است سکوت کنیم تا اینکه آن را به بهای ناچیزی به حراج بگذاریم. وقار هنرمندانه در همین «نه» گفتنهای تاریخی تجلی مییابد.
۱۷
استراتژی سکوت؛ وقتی حرف نزدن، خودِ فریاد است
گاهی در زمانه بلا، «سکوت» هنرمندانهترین کنش ممکن است. وقتی نمیتوانی بنویسی، وقتی مجبوری زوایا را سانسور کنی، وقتی میدانی که خروجی کارت دروغی است در پوشش حقیقت، سکوت کن. این سکوت، اتحاد با مخاطب است، نه اتحاد با ترس. مخاطب امروز بسیار باهوشتر از آن است که تصور میشود. او تفاوت میان «نتوانستن» و «نخواستن» را میفهمد. هنرمندی که سکوت میکند تا وقارش حفظ شود، بسیار محترمتر از هنرمندی است که برای دیده شدن، به هر ذلتی تن میدهد. این سکوت، خود به یک رسانه تبدیل میشود؛ پیامی رسا که میگوید: «شرایط برای بیان حقیقت مهیا نیست».
۱۸
بازگشت به خویشتن؛ راه نجات هنر از چنگال بحران
راه نجات از این وضعیت، بازگشت به صداقت درونی است. هنرمند باید بپذیرد که نمیتواند همزمان هم محتوایش را «تعدیل» کند، هم جیب اسپانسر را پر کند و هم صدای مردم باشد. باید انتخاب کرد. زمانه بلا، زمانه انتخابهای سخت است. بقا به هر قیمتی، به معنای مرگ هنری است. اگر قرار است اثری تولید شود، باید حتی در کوچکترین ابعاد، ردی از حقیقت داشته باشد. شاید لازم باشد به جای سریالهای پرزرق و برق و کنسرتهای نمایشی، به سمت هنرهای کمهزینه اما عمیق برویم؛ جایی که بیزینس نتواند برای هنر تعیین تکلیف کند.








ارسال نقد و بررسی