یاد آن سکانس پدرخوانده میافتم که و آن دیالوگ: مایکل! همیشه وقت کم داشتیم!
انگار در این 20 و چند ماه که با شما بودم، همیشه وقت کم داشتیم. برای گفتن، برای خوب شنیدن، برای بیدغدغه و بیترس از قضاوت تحلیل و خاطره تعریف کردن.
به آرشیو سایت و نوشتههای قدیمی که نگاه میکنم، سوژههای و دلنوشتههای بسیار بیشتری از آنچه نوشته شده، به ذهنم متبادر میشود که یا وقتی برای نوشتنشان نبوده یا به قول معروف «به صلاح نبوده نوشته شوند» یا تصور میکردم به خاطر مخاطب احتمالی کم، باید در اولویت چندم قرار بگیرند.
و حالا در فصل زمستان و اکنونی حساس، پر از آدرنالین و غم و هراس و امید و نگرانی و بهت به صورت ترکیبی و در شرایطی که ترجیح میدهم به صورت دقیق به هیچ چیزی اشاره نکنم، فقط میخواستم بدانم حال دلتان چگونه است؟
آیا هیچ میدانید چقدر دوستتان دارم؟ چقدر برای نوشتن دلم تنگ شده، این کار در اوج غرقگی برای من شبیه نواختن پیانو بود و در این مدت همواره با موانع بزرگی روبرو بود تا تبدیل به یک سمفونی شود: اینترنت دیال آپ، احتیاط، کارهای شخصی، دلسردیهای که آگاهانه و یا بیغرض تزریق میشد، کمبود شدید بودجه، دستتنها بودن.
این نوشته را خوانندگان خارج کشور «بازیگرها» نمیبینند،چه حیف!
فقط میخواستم بدانم که قلبم برای شما و میهنم میتپد و اگر همچنان باشم، چه رویاها که ندارم.









ارسال نقد و بررسی